چی میتونست بگه؟

چیزی نمیگفت آخر سر آلیا گفت-معلومه که قبول میکنه! اونم مثل توعه خب! کسی نیست که همراهیش کنه! پس منتظرش باش واسه اون شب!

ادرین "ایول" گفت و رو به من گفت-پس...فردا شب میبینمت!

مرینت با هیجان زیاد که نمیدونست از روی خوشحالیه یا تعجب یا چیز دیگه گفت-ب...با...باشه ادر...ین

ادرین رفت و مرینت با دوستاش تنها موند

میلن که برای دوستش مرینت خوشحال شده بود گفت-وااااااای مرینت دیدی چی گفففففت؟؟!!

رز انگشتان دستاش رو به هم قفل کرد و با لحن زیباش گفت-چقدرررررر رمانتیکککککککک💕

خوشحال بودن بچه ها سر اینکه آدرین به مرینت درخواست رقص داد تمومی نداشت! مرینت با همه ی این چیزا تنها موند
☆☆☆☆☆☆
-یعنی چی که خوش نمیگذره بهت؟ آدرین بهت درخواست دااااااااد!

-میدونم روار!(کوامی ببر) اما...اما یه حسایی بهم میگه که...بهم میگه که نمیخواد این کارارو انجام بدین!

دیزی گفت-طبق چیزی که میدونم ، این جشن برای تمام افراد پاریسیه که یکجا باهم میرقصن وووووووووو...

روار-و چی؟

دیزی گفت-عشق زندگیشونو پیدا میکُنَننننننننن!!

همه ی بچه ها شروع به جیغ زدن شدن و خوشحال ازینکه مرینت میتونه به ادرین بگه که عاشقشه!...اما حواس مرینت یجای دیگه بود و نمیدونست تو این شرایط باید دقیقا چیکار کنه!

-مرینت باید برقصههههههههههه

-بلخررره بهم میرسیییییییییین!

-وااای به آرزوهات میرسییییی!

-طراحش میشیییییییییییییی!

-بچه ها صبر ک...

-خیلی خوشحالللللللللم!

-باید جشششششن بگیریییییم!

-نه نه صبر کنی...

-هورااااااااااا

-میتونیم جشن بزرگی بگی....

-بچچچچههههه ههههههههاااااااااااا!!!!!

هممه با تعجب به مرینت نگاه کردن! مرینت پوفی کردو گفت-ببینین ، این رو خودم انتخاب میکنم اما...نمیدونم کی رو انتخاب کنم...

همه ی کوامی ها با تعجب به مرینت نگاه میکردن ک مرینت ادامه داد-به چی نگا میکنین؟ من روحم؟اووووووو رووووووححح فیفیهییییی؟!
☆☆☆☆☆☆
-آلیااااااا از صبح همه دارن میرن رو مخم بس کن!
-اما حقیقت اینه مری! توووو بایدددد قبولش کنیییییییی😬(*وی از اصرار بدش میاید)
-قرقرو
-خودتی
-تویی
-تو
توووو
-بحث نمیکنم
-نکن

وارد مدرسه شدن و و آماده برای رفتن به اون مکان! قرار بود بعضی از دخترا اونجا همون ببینن تا باهم برن! با همون لباسای زیبا! مرینت از رختکن بیرون اومد و غر زنان گفت-من با این دختره نمیام!

-یعنی چی؟ چیکارت کردم مگه؟ میترسی بخورمت؟

-بهرحال مغزم خورده میشه

-نیا پس خودم تنها با نینو میرم!

-با هر نونی میخوای بری برو

-با دوست پسر من دُرُ...بیخیال!
☆☆☆☆☆☆
وارد اون مکان شدن! یخ سالن خیلیییی بزرگ! برای زوج هایی که برقصن! اما برعکس هم بزرگترا هم بودن! البته بعضیاشون! مراسم خوبی میشه! مراسم قشنگ و به یاد موندنی اما...

بغض گلوشو گرفت ، اون که کسی رو نداشت...که بهش محبت کنه ، دستش رو صورتش حرکت کنه و درآخر فاصلشو با مرینت کم کنه! اما...اما ایم رویا ها...کجان؟

لیدی باگ یا همون مرینت...نمیتونه تا آخر عمرش مرینتی باشه که هیچ کاری نمیتونه بکنه! شایدم میتونه! اما...اما این برای اون مخصوا یه دختر ۱۵ ساله عذاب آوره! اون واقعا تحمل این همه بدی رو نداره! اون نمیتونه...نمیتونه دووم بیاره!

دستشو رو صورتش گذاشت تا کسی اشکاشو نبینه! به سمت رختکن رفت و وسایل لازمشو بیرون اورد-خ..خب گوش...گوشیم اینجاس...م..منم...کم کم لب..اس بپوشم!

انقدر عجیب و ناراحت بود که هر چی میگفت الهی هق هقش میگرفت! رو زمین نشست و سرشو رو زانوش گذاشت...و خودشو بغل گرفت! و چون خیلی تا مراسم مونده بود به خواب عمیقی فرو رفت...
-
با صدای ترسناکی گفت-مای لیدیییی؟؟!

لیدی باگ روشو به این طرف و اون طرف میانداخت اما چیزی نمیدید ، گفت-کت...کت این تویی؟؟! خودتو نشون بده من میترسم کت!

-مااااااای لیدییییییی

از کنار لیدی باگ رد میشُد و خنده های شیطانی ای میکرد! لیدی باگ نمیتونست دووم بیاره و ترسو تر از همیسه جیغ کشید-کتتت نواار!!! این تویی؟؟؟!!

مکثی کرد و باهمون لحن ترسناکش خندید و گفت-اشتباه میکنی فرشته کوچولووووو! من کت نوار نیسسسسستم! من کت بلانکم! خدافس مای لیدیییییییی!

-م..منظورت از خدافظ چیه کت کت ککککت حرف بزن نهههههههههههه
-
از خواب پرید و به جلو خیره شد و نفس نفس زد...همینطور که به جلو نگاه میکرد شروع به هق هق کرد...در رختکنی که مخصوص خودش بود رو قفل کرد تا کسی نبینتش! میخواست تبدیل شه تا گُربشو ببینه! اما...زود برمیگرده آره دیر نمیکنه! گفت-تیکی...اسپات...

-نه مرینت! اجازه نمیدم! الان شروع میشه!

-تیکی تروخدا! من...من میخوام ببینمش...خواهش میکنم...

تیکی پوفی کرد...اون فقط برای مرینت درخواستشو رد کرد...ناچار قبول کرد و گفت-خیل خب! میتونی بری!
☆☆☆☆☆☆
هر چی به کت نوار زنگ میزد جواب نمیداد...یعنی ممکنه اتفاقی چیزی واسش افتاده باشه؟

کلافه شد و گفت-کت...کت تروخدا جواب بده!

بلخره کت جواب داد! با خوشحالی گوشی و گرفت و جیغ کشید-ککککت! ککککت کجایی کجایییییی؟؟؟؟؟؟!!!!!

-لیدی باگ خوبی؟

-آره آره خیلیییی خیلی خوبم تروخدا بیا پیشم خواهش میک...

-اوکی اوکی آروم باشی چیزی شده؟

-نه نه الان برات لوکیشن میفرستم!

-باشه لیدی باگ!

تلفن رو قطع کرد و لیدی باگ با خودش گفت-چرا به من نگفت مای لیدی...
☆☆☆☆☆☆
-اومدم لیدی...

-پیشیییییییییییی!!!!!

لیدی باگ بغل کت نوار پرید و تا تونست صورتشو بوسید!!

-کت ککت خیلی دلتنگت بودم اتفاقی که برات نیوفتاده خوبی؟؟

-مای لیدی چی شده؟ بهم بگو خواهش میکنم چرا اینشکلی شدی؟

-هیچی نشدم تروخدا بغلم کن خواهش میکنم من میخوام پیشت بمونم

کت نوارلبخندی زد و گفت-مای لیدی

سر لیدی باگ رو بالا گرفت و گفت-منم دلتنگت شده بودم فرشته کوچولوی من!

لیدی باگ با اون چشمایی که حالا با چشمای کت نوار چشم تو چشم(چشم در چشم😂) شده بودن نگاه میکرد...اون احساسی که الان کل وجودشو گرفته بود یه احساس بزرگی بود که نمیتدنست تشخیص بده چرا داره میلرزه؟ چرا داره گرم میشه؟ چرا نمیتدنه خودشو کنترل کنه؟

لیدی باگ به خودش اومد و دستای کت رو گرفت و یذره دور تر شد...گفت-کت...امشب...آم...اگه یوقتی...هیچی فراموشش کن...

کت نوار تعجب کرد و بعد لبخند زد و گفت-اوکی گرفتم؛)

☆☆☆☆☆☆
دیگه باید برمیگشت! مراسم کم کم داشت شروع میشُد...اومد که دید...دید...آدرین داره در رختکن مرینت رو میزنه و مرینتو صدا میزنه-مرینت! مرینت؟؟! میشنوی صدامو؟؟

-آآآآ الان الان! فقط در رختکنو باز نکنیا!

به سرعت تبدیل شد و لباسشو پوشید و اومد بیرون-سلام آدرین

-سلام مرینت...خوشگل شدی!

-عاو عاااا مرسی توعم...توعم همینطور

ادرین دست مرینتو گرفت و گفت-خب...میای بریم؟

-آ..آره

دستشو برداشت و روی کمرش گذاشت...به نشونه لینکه مرینت دستشو بذاره کنار آدرین...مرسنتم همین کارو کرد و باهم به سمت سالن رفتن...


ببخشید پارت بعد آدرینتی میشه ... یذره برنامه تغییر کرد سارییی💜😙

آنچه خواهید خواند:

کنارش نشست و دستشو رو شونه اش گذاشت-مرینت چرا گریه میکنی؟

-برای فرشته کوچولوم:)

کامنت بدین یا ندین دیگه مهم نیست برام

غیر از اونایی ک چ دیر چ زود کامنت میدن💜🍇

بای بای🌍💕