از زبون ادرین

گیج م کاملا نمیدونم چیکار کنم امروز روز سفرم بود شب حرکت میکردیم از اون روز که اون حرف ارو به مرینت زدم تو دنیای دیگه ای بودم حتی حس لبخند زدنم ازبدنم با فکر اینکه عشقم بهش هوس بوده ناپدید میشه امکان نداره من تلاش کردم سختی کیدم و سختی کشیدن مرینت رو دیدم ولی  وقتی از کسی میپرسی نظرت راجع به عشق چیه میگه شادی رو به ارمغان میاره فقط این عشق من

ناراحتی و غم عصبانیت

دستمو محکم کوبیدم رو مییز لیوان شیشه ای افتاد رو دستم و خونیش کرد لوکا با عجله اومد داخل گفت دوباره نه

یه حالت پوکر به خودش گرفت و گفت من میرم طبیب رو خبر کنم کارم شده همین تو قصر در برار خودتون باید ازتون محافظت کنم

خندیدم و گفتم باشه بابا حالا عصبی نشو

رفت وقتی دستمو دکتر پانسمان کرد خوابیدم لوکا زمان حرکت بیدارم کرد  ادرینا بیدار بود اومد ستم بوسیدم و خداحافظی کرد مرینت نبودش  با اینکه با خودم سر جدال برداشتم که من عاشقش هستم یا نه ولی نمیتونم بدون خحافظی ازش دل بکنم بیشتر از  اونی که فکر میکردم بهش وابسته بودم ولی ....

در اتاق باز کردم ادرینا گفته بود امروز حالش خراب بوده و بیو رفتم بالا سرش به چهرش که نگاه میکردم جرقه ای از خاطرات جلوی صورتمو میگرفت اما یه چیزی اونو خراب میکرد این منو ازار میداد دلیل  اونو نمیدونستم با اینکه خاطراتم حالت دستکاری شده داشتن با اینکه بین عشق و هوس گیر کرده بودم با این حال حتی شده فط یه دوست باشه(=|هیچ وقت فکر نمیکردم خودم تو داستانم از این کلمه استفاده کنم =|) دوستش دارم بوسه ای رو لباش زدم و از اتاق رفتم بیرون سرم درد میکرد نمیدونم چرا ولی بدون توجه به اون رفتم بیرون سوار اسبم شدم برای رسیدن به کشورشون  از سفر در فضا مکان استفاده میکردیم حدود شی صبح میرسیدیم اونجا


ساعت شیش و سی دقیقه صبح

وارد سرزمین برف شدیم فکر کنم اسمش رو برای این گذاتن که کوه ای اطراف حتی تو تابستون سفید سفید ن سرعت اسبمو کم کردم بقیه به اطاعت از من همین کارو کردن یواش از اسب پیاده شدم و جلوی دروازه قصر رفتم سربازا مارو راهنمایی میکردن که یکم ازشون فاصله گرفتم حواسم سر جا نبود میش گفت هوا مه الود بود که با برخورد یه نفر بهم از حالو وا در اودم اون ....

ارکیده سیاه (2)4
اون یه دختر بود نزاشتم زمین بخوره یه ستمو دور کمرش حلقه کردم نگاهمون بهم گره خورد بعد که موقعیت رو انالیز کرد با صورتی سرخ از بغلم بیرون اومد و گفت ببخشید گفتم مششکلی ندارم درسته الان عصبی بودم دلیلی نداتم سر اون پیاده کنم یادم همیشه پدرم میگفت یک پادشاه وب باید موقعیت احساسات و حرفی که میزنه رو بسنجه یک نفر که انگار همراه اون بود به نظر خیلی بد اخلاق میومد بانو ی من باز چیشده فکر کنم شاهدختی بود که برای خوشامد گویی فرستادن بدون حرف دیگه ای ازش دور شدم وقتی به جمع بقیه پیوستم لوکا باز نگاهم کرد و گفت باید تغیر پست بدم به دایه شاه همیشه میتونست منو از حالو هوامو عوض کنه ولی خودش میدونست ایندفعه خیلی فرق دات با این حال لبخندی زدم ادمای قابل اعتماد به سادگی گیر نمیاد
8 سالگی ادرین (بیرون رفتن با برادر بزگ )
از زبون فیلکس
امروز به ادرین فل دادم که برای تمرینت تیراندازی کمکش کنم ادریانا هم که طبق معمول اویزون میشه لوکا هم که دوست رقیبش همیه همراهش نگاهش کردم خیلی با نمک بود ادرین نسبت به ادریانا کوتاه تره وسایلی که با خودش حمل میکرد زیاد بود ادریانا هرچی میگفت بزار کمکت کنم قبول نمیکرد لوکا هم پینهاد داد ولی جواب ادرین یکی بودی لجباز یه دنده ادریانا پرید رو سنگ بزرگ و گفت خب خب شروع کنید ادرین داشت زیر لب غر میزد که لوکا در گو یه چیزی گفت و سرشو اناخت پایین زیر لب زمزمه کرد فهمیدم داره ادای ادرین رو درمیاره خندم گرفت ولی خودمو کنترل کردم مثل ادما ترسناکا رفتم پشت سرشون جوری که متوجه نشن از یقه بلندشون کردم و گفتم هر تیری که هدف نخوره تنبیه داره و یه لبخند شیطانی زدم (وجی=ابقند ها کجانننننن ؟؟/او..طر..ف غش/ اینقدر خوشگل بود -_- )
و یه چشمک (نکن بیشور نبینی غش کرد ) به ادریانا زدم و اونم متقابلا لبخند زدو حرفمو تایید کنم گفتم خب او با ادرین شروع میکنیم تیر بنداز به اون هدف که مشخص کردم بخاطر جسش کاراش محدود میشد ولی تلاشش قابل ستایش بود تیر رو انداخت حتی به هدف نزدیک نشد خندیدم و دستمو به حالت نوازش روی سر ادرین گذاشتم و گفتم اولین بارته کوچولو با یه حالت پوکری نگاهم کردو نفسشو داد بیرون به لوکا گفتم پرتاپ کنه لوکا فرد محترمی برای من بود چون همیه با ادریانا ادرین بودو ازشون محافظت میکرد جسه لوکا از ادرین بزرگ تر و این برتری بهش میده مثل ادرین حرکت اضافه نمیزنه و کارش رو انجام میده تیر تا نزدیکی هدف رفت اونم نخورد منو ادریانا زدیم زیر خنده حاا نوبت تنبیه اولتون  بعد از کلی خند و تمرین و البته تنبیه خسته شدن و گفتن میرن پیش پرتگاه ادریانا چون میترسید هوا تاریک بشه باهاشون نمیرفت و میچسبید خیلی بانمک میشد لوکاو ادرین رفتن  بعد چند دقیقه که افتاب غروب کرد صدای داد لوکا میومد حس بدی داشتم با بیشترین سرعت حرکت کردم سمت پرتگاه  وقتی رسیدم .....  

 

تمومممم شد